من بــــــــــــــــــــرگشــــــــــــــــــــــتم....و شاد و سرحالم و اومدم که دوباره بترکونم یه داستان میخوام واستون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد... این داستان نشانه عشق یه دختر به پسر هست و در آخر فرهنگ پسر ایران رو میشه فهمید ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نامردا خواهرم بود.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:خب دیگه دختره هم خیلی ساده بوده.. خیلی یه پسر باید بی شخصیت باشه که همچین کاری کنه...مملکت ماس دیگه....... خیلی آدم نامرد بی شعوریم نه؟؟؟...:دی میدونم خودم بخدا... شرمنده ی همتونم...شماهایی که نبودم به یادمون بودین و اومدین و شماهایی که نبودم تا بهتون سر بزنم...:( نمیدونم چی بگم...یجورایی اوضاع خراب بود... اونقد که حتی نمیتونستم صفحه وبلاگو باز کنم و ببینم وبلاگ چه خبره... راستش خیلی اتفاقای زیادی پشته هم افتادن.... اتفاقایی هم که نباید می افتادن افتادن... چیز هایی که میترسیدم تو زندگی باهاشون روبرو شم... اتفاق غیر منتظره.... یکیشون هم خیلی به روحیم آسیب زده ولی دارم سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی خب خودتون میدونین که سخته... خلاصه از این به بعد سعیمو میکنم زیاد بیام بازم ببخشید و ببخشید اگه ناراحتتون کردم دیگه از فاز دپ بیاین بیرون ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در آخر هم...: همین امروز به بازار می روم سلام بهونه ی قشنگ من...برای زندگی... آره...بازم منم...همون...دیوونه ی همیشگی... فدای مهربونیات...چه میکنی با سرنوشت؟... دلم واست تنگ شده بود...این نامه رو واست نوشت... حال منو اگه بخوای...رنگ گلای قالیه...جای نگاهت بدجوری...تو صحن چشمام خالیه... ابرا همه پیش منن...اینجا هوا پر از غمه...از غصه هام هرچی بگم...جون خودت...بازم کمه.... دیشب دلم گرفته بود...رفتم کنار آسمون...فریاد زدم یا تو بیا...یا منو پیشت برسون... فدای تو...نمیدونی...بی تو چه دردی کشیدم...حقیقتو واست بگم...به آخر خط رسیدم... رفتی و من تنها شدم...با غصه های زندگی...قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی... نمیدونی چقد دلم...تنگه برای دیدنت...برای مهربونیات...نوازشات...بوسیدنت... به خاطرت مونده یکی...همیشه چشم به راهته؟...یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟... من میدونم...من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره...بعدش خبر میدن بیا...که داره دوستت میمیره.... روزات بلنده یا کوتاه...دوست شدی اونجا با کسی؟...بیشتر از این منو نذار...تو غصه و دلواپسی... یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر قریب...یه سرزمین غربته..با صدتا نیرنگ و فریب... فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه...غم غریبی عزیزم...سرد و شکستت نکنه... چادر شب لطیفتو...از روت شبا پس نزنی...تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی... اگه واست زحمتی نیست...بر سر عهدمون بمون...من تورو سپردمت...دست خدای مهربون... راستی دیروز بارون اومد...من و خیالت تر شدیم...رفتیم تو قلب آسمون...با ابرا همسفر شدیم... از وقتی رفتی آسمونمون...پره کبوتره...زخم دلم خوب نشده...از وقتی رفتی بدتره.... غصه نخور...تا تو بیای...حال منم اینجوریه...سرفه های مکررم...مال هوای دودیه... گلدون شمعدونی مونم...عجیب واست دلواپسه...مثه یه بچه...که باره اوله میره مدرسه... تو از خودت برام بگو...بدون من خوش میگذره؟...دلت میخواد میومدم...یا تنها رفتی بهتره؟؟؟... از وقتی رفتی تو چشام...فقط شده کاسه ی خون...همش یه چشمم به دره...چشم دیگم به آسمون... یادت میاد گریه هامو...ریختم کنار پنجره...داد کشیدم توروخدا...نامه بده...یادت نره... یادت میاد خندیدیو گفتی که حالا بذار برم.....تو رفتی و من تا حالا...کنار در منتظرم... امروز دیدم...دیگه داری منو فراموش میکنی...فانوس آرزو هامونو...داری خاموش میکنی... گفتم واست نامه بدم...نگی عجب...چه بی وفاس...با اینکه من خوب میدونم...جواب نامه با خداست... عکسای نازنینتو...با چنتا گل کنارمه...به بغصه کهنه چند روزه...دائم در انتظارمه... تنها دلیل زندگی...با یه غمی دوست دارم...داغه دلم تازه میشه...اسمتو وقتی میارم... وقتی تو نیستی چه کنم...با این دل بهونه گیر...مگه نگفتم چشاتو...از چشم من هیچ وقت نگیر؟... حرف منو به دل نگیر...همش مال غریبیه...تو رفتی...من غریب شدم...چه دنیای عجیبیه.... زودتر بیا...بدون تو...اینجا واسم جهنمه...دیوار خونمون پر از...سایه ی غصه و غمه... تحملی که تو دادی...دیگه داره تموم میشه...مگه نگفتی همه جا...مال منی تا همیشه؟... دلم واست شور میزنه...این دلو بی خبر نذار...توروخدا...با خوبیات...رو هیچ دلی اثر نذار... فک نکنی از راه دور...دارم سفارش میکنم...به جون تو...فقط دارم...یه قدری خواهش میکنم... اگه بخوام برات بگم...شاید بشه صد تا کتاب...که هر صفحش...قصه ی چنتدتا درده و...چندتا عذاب... میگم شبا...ستاره ها...تا میتونن دعات کنن...نورشونو بدرقه ی...پاکی خنده هات کنن... یه شب تو زمستون...که غمت...سر به سر دل میذاره...صبا...همون کسی که بیشتر از همه دوست داره... باز هم که فراموش کرده ای کجا ******************************* نظر یادتون نره...ممنون و سلامی ویژه به نگارو سپی و غزل و بقیه دوستای گلم...امیدوارم حال همتون خوب باشه...بعد از مدت ها بالاخره اومدم درگیر امتحانا و مدرسه بودیم...وقت نفس کشیدن هم نبود...اما بالاخره راحت شدیم یخورده خب من یه متن زیبا واستون گذاشتم...خواهشا حتما بخونیدش.خیلی قشنگه نظر یادتون نره... ******************************************* فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم... اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام...چه عجب واقعا صفا آوردم یه آپ کردم!!!!!!!! خب خوبین؟؟؟چطورین؟؟؟اونایی که میرن مدرسه:مدرسه چطوره؟؟؟خوش میگذره؟؟؟درسا خوب پیش میره؟؟؟ خب هرکی نظر میده(که البته همه باید بیاین نظر بدین)جوابه این سوالا رو هم باید بده ها!!!!!! گفته باشم...ندین هرچی دیدین ندیدین ولی در هر صورت باید جواب بدین دیگه خب من یه سری عکس از نقاشی های سه بعدی میخوام بذارم...حتما نگاشون کنین...خیلی قشنگن ********************************************* تو ادامه مطلب ببینین...![]()
یه روز یه دختر و پسر عاشق هم بودن
دختر میخواسته بره و دوست پسرش رو ببینه ولی شرایط خونه نمیذاشت
دختر به بهونه استخر از خونه میاد بیرون و میره دوست پسرشو میبینه
بعد دوست پسرش میپرسه به چه بهونه ای اومدی
دختره میگه .. استخر !!
پسره میگه آخه اگه الان بری و ببینن موهات خیس نیست که شک میکنن بیا بریم خونه ما و موهاتو تو حموم خیس کن
دختره قبول میکنه
میرن خونه پسره و دختره میره که موهاشو خیس کنه
پسره از این پسرا که خودشون رو گنده میکنن عوضی فقط از این گاف باز ها بوده زود زنگ میزنه به دوستاش
که بیان و دختر رو تو حموم ببینن که بعدا" خودشو بزرگ کنه بگه اله بود و بله بود ...
دوستاش میان و یکی یکی از پنجره حموم نگاه میکنن
و میرن تو و میبینن
نفر آخری که میره دیگه نمیاد
میرن تو حموم و میبینن هم دختره و هم پسره رگشون رو زدن و حموم پر خون شده
میبینن پسره با خون رو دیوار نوشته : نامردا خواهرم بود
یه ذره مرد باش .. هیچ وقت چیزیو کم نمیکنه ازت
![]()
تمام جیبهایم را پر از سفر می کنم
و به خانه باز نمی گردم
تا تو سفر نکنی
تمام شهر را به سفر خواهم فرستاد
و خود مسافر چشمهایت خواهم شد .

آمده ای؟
اینجا قلب من است
آهسته ،
این قلب، شکسته...
نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته
شاید باز هم بی وفایی مثل تو
پشت دیوار
قلبم نشسته !
آمده ای که بگویی پشیمانی؟
اما هنوز چند روزی بیش نیست که از
آن روز گذشته
آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،
بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره
دلم را بسوزان
بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،
بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار
آهسته ، قلبم بدجور شکسته
دوباره آمده ای که چه بگویی به این
دل خسته
آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،
یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...
بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو
ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی
ندارم از تو
بگذار در حال خودم باشم ،
نه مهربانی تو را میخواهم ،
و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم ،
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم ،
نمیخواهم دوباره بازیچه دست
این و آن باشم
آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته
اهسته بیا
گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی...
بقیه متن در ادامه...
ادامه مطلب
...خودمم نفهمیدم چی شد!
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

